اردشیر پشنگ

روابط بین الملل. سیاست خارجی و مسائل خاورمیانه با نگاه ویژه بر عراق

 
جستجوی امنیت در عراق آشوب‌زده (بخس اول)
نویسنده : اردشیر پشنگ - ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩
 

(در خصوص پست جدیدم یا نوشته جدیدم باید به ذکر سه نکته بپردازم:

نکته اول در خصوص این مقاله ام این است که بر حسب اتفاق متوجه شدم این نوشته را که در اصل مقاله ای بود که برای همایش خلیج فارس در وزارت خارجه در خرداد ١٣٨٧ نوشته بودم بدون هیچ اجازه و یا اطلاع رسانی در چهار قسمت توسط سرویس بین الملل روزنامه اطلاعات در روزهای ٢۶، ٢٨، ٢٩ و ٣٠ اردیبهشت در صفحه ١٢ هر کدام از این روزها منتشر شده است. که البته موضوع را در هفته آتی پیگیری خواهم نمود.

نکته دوم اینکه نوشته های این مقاله بر اساس مسائل و رخدادهای اوایل سال ١٣٨٧ نگاشته شده است. امری که تعجب من را در انتشار آن از سوی روزنامه اطلاعات بیشتر کرد.

نکته سوم اینکه این مقاله به عنوان یکی از مقالات برگزیده همایش مذکور شناخته شده و منتشر شده است.)

 

تاریخ خبر: یکشنبه26اردیبهشت1389- 2 جمادی الثانی1431-16مه2010-شماره24751
جستجوی امنیت در عراق آشوب‌زده
نوشته: اردشیر پشنگ/بخش اول


* مقدمه

پس از آنکه در ماه مارس سال 2003، آمریکا و انگلیس به بهانه نبرد با تروریسم و انهدام سلاح‌های کشتارجمعی، به صورت یکجانبه و غیرقانونی و بدون جلب نظر سایر اعضای شورای امنیت و دیگر کشورهای عضو سازمان ملل متحد، به کشور عراق حمله برند و دولت وقت این کشور را ساقط و اداره امور را ابتدا در دستان «پل برمر» آمریکایی و سپس دولت موقتی از نیروهای معارض صدام قرار دادند، این کشور گرفتار یک سلسله ناامنی و بی‌ثباتی خشونت بار شده است که دامنه گسترده آن تا به امروز نیز به درازا کشیده است، به نحوی که حتی کورسویی از امید برای اتمام آن در آینده‌ای نزدیک را هم نمی‌توان متصور بود.

این اقدام آمریکا و انگلیس در سرنگونی دولت بعثی نه فقط به ایجاد ثبات و کاهش بحران امنیتی در خاورمیانه کمکی نکرده، بلکه باعث درهم تنیده‌تر شدن بیش از پیش بحران‌ها و پیچیده‌تر شدن کلاف سردرگم ناامنی و بی‌ثباتی در این منطقه شده است به نوعی که امروزه عراق بی‌ثبات، خود به یکی از اصلی‌ترین کانون‌های تولید ناامنی و چالش در سطح خاورمیانه تبدیل شده است.

اگر تا چند صباح پیش از این، مسأله فلسطین اشغالی و سرنوشت ارتباط اسرائیل با اعراب اصلی‌ترین گره کور امنیتی و سیاسی خاورمیانه محسوب می‌شد، امروزه در سایه بی‌تدبیری قدرت‌های بزرگ فرامنطقه‌ای، این مسأله نبود امنیت در عراق است که بسیار حادتر از طرح صلح احتمالی اعراب و اسرائیل به نظر می‌رسد و درمان آن نسبت به زخم کهنه و مزمن منطقه، یعنی صلح خاورمیانه، دارای اولویت و اهمیت بیشتری شده است.

به هر حال مردم، نیروها و برخی گروه‌های داخلی عراق، کشورهای منطقه و بخصوص همسایگان این کشور و بسیاری دیگر از بازیگران فرامنطقه‌ای از جمله سازمان ملل متحد و اتحادیه اروپا که در وقوع این رویداد تأثیر مستقیم و چندانی نداشته و بعضاً مخالفت‌های خود را نیز بارها اعلام کرده بودند، اینک در مقابل عملی انجام شده قرارگرفته‌اند که علیرغم بی‌میلی اولیه برای ورود به این قضیه، نمی‌توانند از آن چشم بپوشند و هر یک به نحوی باید وارد بحران شده و از تبعات منفی آن بکاهند، چرا که از یک طرف، اکنون بی‌ثباتی عراق به یک مسأله بغرنج بین‌المللی تبدیل شده است که دامنه آن جدای از مردم آن کشور، سایر دول منطقه و بازیگران نظام بین‌الملل را به طور مستقیم و غیرمستقیم تحت تأثیر خود قرار می‌دهد و از طرف دیگر، همانطور که از عملکرد نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا در پنج سال اخیر برآمده است، بنا به اعتراف خود، نتوانسته و نمی‌توانند به تنهایی از عهده برقراری مجدد امنیت و ثبات در عراق برآیند و چون ادامه این روند کاملاً دشواری‌ها و مشکلات بیشتری را در پیش روی نظام بین‌الملل و مخصوصاً منطقه پرآشوب و پرمعضل خاورمیانه و به ویژه مردم عراق می‌گذارد، بنابراین حل مشکل عراق به یک عزم راسخ و هماهنگ بین‌المللی نیاز دارد.

حال در این مقاله که جستجوی امنیت و ثبات در عراق پرآشوب را هدف خود قرار داده است،‌ به دنبال یافتن پاسخ‌هایی برای این سؤالات خواهیم بود که چه رابطه‌ای بین بروز ناامنی‌ها و بی‌ثباتی‌ در عراق، با فقدان یک دولت مرکزی فراگیر و قدرتمند در این کشور وجود دارد؟ فرضیه اولیه مقاله بر این پایه استوار است که بین بروز و تداوم ناامنی و بی‌ثباتی در عراق و نبود یک دولت مرکزی فراگیر و قوی در این کشور ارتباطی مستقیم و غیرقابل انکار وجود دارد و این خود اصلی‌ترین دلیل بی‌ثباتی در این کشور است. سؤال دوم و مهم‌تر نوشتار این است که ایجاد یک دولت ملی، فراگیر و قدرتمند در عراق به چه شرایطی نیاز دارد و با توجه به واقعیات حال حاضر، چشم‌انداز پیش روی دولت فعلی این کشور چگونه خواهد بود؟

در پاسخ به این سؤال چنین فرض می‌کنیم که دستیابی به چنین دولتی به توافق و تعامل میان نیروها، بازیگران و عوامل دخیل و تأثیرگذار در وضع امروزین عراق در سه سطح ملی، منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای نیاز دارد.



* الف ـ عراق در گذر زمان:

سرزمین عراق پس از سه قرن که جزئی از قلمروی خلاف عثمانی بود در اوت 1920 پس از پیمان «سور» و فروپاشی این امپراتوری، تحت قیمومیت بریتانیا قرار گرفت. در 3 ‌ اکتبر همان سال در حالی که «ملک فیصل» خود را پادشاه آن دیار نامیده بود، زیر نفوذ مستقیم انگلیس به استقلال دست پیدا کرد. در سال 1955 عضوی از پیمان بغداد شد که از سوی آمریکا برای مهار کمونیسم ایجاد شده بود، اما کودتای 1958ژنرال «عبدالکریم قاسم» نه فقط بساط سلطنت را از این کشور برچید، بلکه یکسال بعد با خروج از پیمان امنیتی بغداد، رسماً ورود عراق به بلوک شرق را اعلام کرد.

عمر حکومت قاسم پنج سال بیشتر طول نکشید و کودتای دیگری «عبدالسلام عارف» را بر مسند قدرت نشاند. سال 1968 هم نوبت به کودتای حزب بعث به رهبری «احمد حسن‌البکر» رسید. بکر 11 سال بعد استعفا داد تا معاون او صدام حسین رئیس‌جمهوری عراق شود. صدام که خود را فرزند امت عربی می‌نامید، حال داعیه‌دار رهبری جریان پان‌عربیسم در جهان عرب بود. وی مانند شاه ایران در همسایگی‌اش با حرص سیری‌ناپذیری درآمدهای هنگفت نفتی این کشور را صرف خرید تسلیحات و تجهیز ارتش برای نیل به بلندپروازی‌های خود در آینده می‌کرد.

سقوط سلطنت ایران به دنبال وقوع انقلاب اسلامی 1979 در ایران و خروج این کشور از صف هم‌پیمانان بلوک غرب، خلائی از قدرت را در منطقه استراتژیک خلیج‌فارس ایجاد کرد که صدام را بر آن داشت بلافاصله از آن بهره‌برداری کند و با ترتیب دادن یک حمله گسترده نظامی، منزلت کشورش را با تسخیر بخش‌هایی از خاک ایران ارتقا بخشد که این امر هرچند با همراهی اکثریت دول عربی و همدلی و کمک‌های برخی از دولت‌های قدرتمند غربی و شرقی همراه شد، ولی در مقابل عزم ملت و نظام جمهوری اسلامی ایران ره به جایی نبرد و نهایتاً پس از هشت سال جنگ که جز خرابی و عقب‌گرد منفعت دیگری به دنبال نداشت، مجبور به امضای قطعنامه 598 شورای امنیت و پذیرش تلویحی مسئولیت جنگ تحمیلی شد.

اما جهان در اوایل دهه 1990 شاهد وقوع یک حادثه بسیار مهم بود که آن فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و متعاقب آن، از میان برداشته شدن پرده آهنین و اردوگاه شرق بود. صدام که در دهه پیش از این زمان نتوانسته بود از تغییر وضع ایجاد شده در نظم منطقه‌ای، به دنبال وقوع انقلاب اسلامی ایران، بهره‌برداری کند و به اهدافش برسد، حال این واقعه را که نظام بین‌الملل و کشورهای قدرتمندش را دچار شوک کرده بود، به مثابه فرصتی بسیار مغتنم برای جبران حقارت‌های ناشی از دست نیافتن به اهدافش از جنگ طولانی با ایران دید و زمینه را برای رسیدن به اهداف توسعه‌طلبانه‌اش مناسب ارزیابی کرد.

پس با طرح دوباره ادعای مالکیت بر کشور کویت به عنوان یکی از استان‌های خود، در حمله‌ای رعدآسا ظرف کمتر از چند ساعت، این هم‌پیمان پیشین خود را که در جریان جنگ علیه ایران کمک‌های هنگفتی از او دریافت کرده بود به انضمام خاک خود درآورد تا بنا به محاسبات خود در آستانه عبور نظام بین‌الملل از عصر دوقطبی به فضای احیاناً تک قطبی، با خصلت سلسله مراتبی غیردستوری، با دو چندان شدن ذخایر نفتش در قلب انرژی دنیا، بر قدرتش بیفزاید و رؤیای به چالش کشیدن قدرت‌های بزرگ منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای را محقق کند.

اما صدام با واکنش بسیار جدی و سریع جامعه جهانی به سرکردگی آمریکا و حتی همراهی روسیه ـ فرزند خلف اما به شدت سردرگم و ضعیف شده شوروی سابق ـ ظرف چند ماه شکست مفتضحانه و بسیار سنگینی خورد و حتی تسلط بر بخش‌هایی از شمال و جنوب عراق را نیز از دست داد و اگر در همان زمان بدیل مناسبی برای جایگزینی‌اش وجود می‌داشت، کشورهای غربی او و حکومتش را تا سال 2003 تحمل نمی‌کردند.

وقوع حادثه 11 سپتامبر در سالی که از سوی سازمان ملل متحد بنابه پیشنهاد سید محمد خاتمی، رئیس‌جمهوری وقت ایران «سال گفتگوی تمدن‌ها» نام گرفته بود، موجی از همدردی افکار عمومی جهانی را با آمریکاییان ایجاد کرد. این بار جورج بوش، رئیس‌جمهوری جدید کاخ سفید بود که فرصت را مغتنم شمرد و زمینه را برای ایجاد طرح خاورمیانه بزرگ که از سوی پدرش در دهه 90 میلادی مطرح شده بود، فراهم دید. پس با ایجاد یک ائتلاف از هم‌پیمانان عمدتاً غربی‌اش، ابتدا به افغانستان حمله برد و بساط طالبان و شرکای القاعده ایشان را به هم ریخت و از قدرت خلعشان کرد (هرچند اینان نیز علیرغم از دست دادن قدرت رسمی همچنان در افغانستان و کشورهای منطقه نفوذ دارند و به اعمال قدرت از طریق عملیات‌های تروریستی دست می‌زنند). سپس به فاصله کوتاهی نوک پیکان اتهامات آمریکایی‌ها متوجه دولت صدام حسین شد. آمریکاییان که در طول دهه 90 و اوایل هزاره جدید با تشکیل جلسات متعدد و دامنه‌دار میان گروه‌های عراقی معارض صدام حسین به ظن خود یک بدیل مناسب برای فردای پس از سقوط وی ایجاد کرده بودند در آغازین ماه‌های سال 2003 به سوی عراق لشکرکشی کردند و بسیار زودتر و راحت‌تر از انتظار، بغداد را به تصرف خویش درآوردند و امر به فروپاشی رژیم بعث در این دیار دادند.

ولی واقعیات عراق پس از سقوط صدام حقایق تلخ و عبرت‌آموزی برای اشغالگران در پی داشت چرا که طراحان و برنامه‌ریزان این حمله به دلیل نبود شناخت کافی از فضا و ساختار درون عراق،‌ از کنار خصوصیات، پیچیدگی‌ها و لایه‌های تو در توی جامعه چندگانه و بسیار متفاوت و بعضاً پرتضاد این کشور به طور ساده‌انگارانه‌ای گذشته بودند.

به صراحت می‌توان گفت این حقایق بسیار حیاتی، جایگاه در خور و مناسبی در معادلات و محاسبات استراتژیست‌های آمریکایی برای مدیریت عراق پس از صدام نداشتند و درنتیجه از آن زمان تاکنون، عراق هرگز و به هیچ عنوان، روی آرامش به خود ندیده است و مردمی که سالیان دشواری زیر ستم و سرکوب شدید بعثی‌ها قرار داشتند، اکنون نیز باید شرایط رعب‌آور زندگی در سایه ناامنی و تروریسم را تجربه کنند.



* ب ـ نبود دولت مرکزی علت اصلی فقدان امنیت

براساس ماده یک کنوانسیون مونته ویدئو در 1933 یک دولت را براین اساس تعریف می‌کنند: دولت به عنوان تابع حقوق بین‌الملل باید دارای شرایط زیر باشد: 1ـ جمعیت دائمی، 2ـ سرزمین معین، 3ـ حکومت و 4ـ حاکمیت (توانایی برقراری روابط با سایر کشورها). در باب سومین عنصر تشکیل دهنده دولت که حکومت است، دو موضوع اساسی مطرح می‌شود: 1ـ اقتدار و سلطه واقعی و 2ـ مشروعیت. با توجه به این تعاریف جامع و دقیق و نیز قیاس دولت‌های پس از اشغال عراق با آن، در می‌یابیم که هرچند تلاش زیادی برای ایجاد اقتدار و تسلط بر تمامی کشور صورت گرفته، اما این مهم هنوز صورت واقعی به خود نپذیرفته است و هرچند انتخاباتی آزاد رخ داده است، اما به دلیل نبود مشارکت قسمت عمده‌ای از اهل سنت و حتی برخی گروه‌های شیعه، می‌بینیم هنوز تا دستیابی به مشروعیت نسبی فاصله زیادی باقی مانده است.

در تاریخ هشتاد و سه ساله اخیر کشور عراق از هنگامه تاسیس در اکتبر 1920 توسط ملک فیصل تا سقوط دولت بعثی صدام حسین در مارس 2003 به جرات می‌توان گفت که هرگز حتی قدم‌های اولیه فرآیند دولت ـ ملت‌سازی در این کشور برداشته نشده است و همواره اکثریت مردمان این دیار (از جمله اعراب شیعی و کردها) به دور از مشارکت در حکومت مرکزی و در حال تخاصم با آنها بودند، اما دول حاکم در طول این هشت دهه با توجه به در اختیار داشتن قوه قهریه و توان سرکوب، همواره به صورت نسبی، قدرت و نتیجتاً امنیت مورد نیاز را بر نقاط مختلف این سرزمین اعمال می‌کردند. بخصوص در دوره صدام حسین که با توجه به سیاست‌های نژادپرستانه و توتالیتاریستی رژیم بعث، تبعیض‌ها و جنایات علیه مردم رو به فزونی گذاشت و تبع آن، استفاده از توان نظامی و سرکوب، برای حاکمیت یک نوع اقتدار پلیسی به همراه آورد و امنیت توام با وحشت بر عراق سایه افکند. رژیم صدام به غیر از چند دوره زمانی کوتاه مدت در کردستان، همواره با تمامی قوا مانع از رشد و تحرک نیروها و گروه‌های داخلی منتقد یا مخالف سیستم بعثی شد و حتی در جنگ هشت ساله علیه جمهوری اسلامی ایران نیز توانست این امنیت پلیسی و سخت‌افزارانه را تداوم ببخشد.

صدام حسین به مدت چند دهه با توجه به در اختیار داشتن قدرت نظامی و امنیتی در سایه یک دولت نظامی از رشد و حرکت نیروهای داخلی به طور جدی ممانعت به عمل آورد و این نیروهای داخلی منتقد یا معارض، هرگز توان خودنمایی و ابراز قدرت به صورت مداوم و تاثیرگذار را پیدا نکردند و اگر حمله نظامی کشورهای غربی نبود، اینان هرگز به این زودی توان کنار زدن صدام را نداشتند، چون به طور طبیعی به آن سازماندهی، انسجام، توان رهبری و اتحاد قوی داخلی دست نیافته بوده و در مراحل اولیه چنین پروسه‌ای به سر می‌بردند. بنابراین نیک در می‌یابیم که به چه دلیل تلاش آمریکا برای تسریع این روند و قوام بخشیدن به این نیروها در دهه 90 و بخصوص پس از 11 سپتامبر، بعد از چند سال هنوز جواب نداده است و چرا به غیر از ائتلاف کردها، سایر معارضین در فردای پس از سقوط صدام تا به امروز نیز نتوانسته‌اند به آن انسجام و اتحاد داخلی بین نخبگان و سپس‌ تسری و نفوذ آن در میان عامه مردم دست یابند؟ این امر به یکی از اصلی‌ترین عوامل تضعیف دولت و افزایش جنگ قدرت در بین خود گروه‌های حاکم بر عراق منجر شده است.

آمریکاییان علیرغم آگاهی نسبت به این قضایا، نتوانستند سیاست‌های چاره‌گشا و مثمرثمری ارائه کنند و حتی اشتباهات فاحشی را نیز انجام دادند که وضع را بسیار بحرانی‌تر کرد، از جمله فرمان فروپاشی ارتش و نیروهای نظامی، امنیتی و انتظامی عراق توسط پل برمر، فرماندار نظامی وقت، باعث از هم گسیخته‌تر شدن ساختار آسیب‌دیده و نامتجانس کشور و نیز فوران موج ناامنی و عملیات‌های تروریستی و خرابکارانه شد.

نیروها و گروه‌های مختلفی که تا پیش از این به سختی نفس کشیده و همواره تحت سرکوب بعثی‌ها بودند، حال هر یک عرض اندام کرده و به دنبال منافع و دیدگاه‌های خاص خود هستند.

برخی در پی انتقام تمامی آن سال‌ها از بازماندگان بعث یا وابستگان آن هستند و برخی در فکر استقلال و جدایی و آنچه که محلی از اعراب ندارد، منافع ملی کشوری به اسم عراق و تکمیل پروسه ناتمام دولت ـ ملت‌سازی در این کشور است.

پس پرواضح است که دولت موقت و سپس فعلی عراق که بعد از چند بار برگزاری انتخابات (که البته در نخستین انتخابات با تحریم یا مشارکت بسیار پایین اعراب اهل سنت همراه شد) بر سر کار آمد، با چالش‌ها و مشکلات بسیار عدیده‌ای روبرو بود.

دولت عراق تا رسیدن به اقتدار و سلطه واقعی، موانع متعددی در پیش دارد، زیرا اولاً با توجه به تعدد گروه‌ها و نیروهای مختلف و حتی عوامل حزب منحله بعث در عراق که هنوز با واقعیت مرگ صدام کنار نیامده‌اند یا برخی بر سر سهم بیشتر با سایرین در تقابل و حتی جنگ هستند، دولت نمی‌تواند برداشت مناسبی از واقعیات جامعه رنگارنگ این کشور داشته باشد. پس دولتی کاملاً فراگیر نیست و مقبولیت و مشروعیت یکسانی در بین بخش‌های مختلف کشور ندارد.

ثانیاً با توجه به عمر کوتاه و تجارب بسیار اندکش و نیز ضعیف و تازه‌کار بودن نیروهای نظامی و امنیتی‌اش، نمی‌تواند امنیتی در سایه اقتدار نظامی به سبک دوره تسلط بعث، ولو برای یک دوره زمانی کوتاه مدت ایجاد کند.

پس با توجه به آنچه که به اختصار شرح آن رفت، نبود امنیت و ثبات داخلی در عراق با فقدان یک دولت فراگیر و قدرتمند در این کشور ارتباط مستقیم دارد و طبیعی است که دولت فعلی این کشور نتواند در مدتی کوتاه به چنین موقعیت و قدرتی نائل شود
.


آدرس اینترنتی بخش اول مقاله:

http://www.ettelaat.com/new/index.asp?fname=2010\05\05-16\14-13-27.htm&storytitle=%CC%D3%CA%CC%E6%ED%20%C7%E3%E4%ED%CA%20%CF%D1%20%DA%D1%C7%DE%20%C2%D4%E6%C8%9D%D2%CF%E5