اردشیر پشنگ

روابط بین الملل. سیاست خارجی و مسائل خاورمیانه با نگاه ویژه بر عراق

 
خلاء قدرت عامل بروز بحران قومی قرقیزستان
نویسنده : اردشیر پشنگ - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩
 

روزنامه فرهیختگان/ سه شنبه ١ تیر ١٣٨٩/ صفحه ٣:

 گفت‌وگو از اردشیر پشنگ:سابقه آشنایی‌ام با دکتر جهانگیر کرمی، متخصص روسیه و عضو هیات‌علمی دانشگاه تهران به سال 1383 باز می‌گردد که به‌عنوان استاد میهمان در دانشگاه رازی کرمانشاه به تدریس درس «اصول روابط بین‌الملل» می‌پرداخت. وی دارای دکترای روابط بین‌الملل بوده و اخیرا بعد از دو ترم تدریس در دانشگاه مسکو به تهران بازگشته است. در ذیل بخش اول از مصاحبه مفصلم با وی در پی می‌آید که به بررسی و تحلیل علل و ریشه‌های بحران و درگیری اخیر در قرقیزستان اختصاص پیدا کرده است.

اخیرا در کشور قرقیزستان واقع در آسیای مرکزی شاهد وقوع تحولاتی سیاسی و متعاقب آن درگیری‌هایی قومی میان ازبک‌ها و قرقیزها در جنوب این کشور بوده‌ایم لطفا پیش از وارد شدن به این بحث به‌طور کلی ویژگی‌های این منطقه بزرگ را برشمرید چراکه به نظر می‌رسد یکی از علل و ریشه‌های اصلی بحران‌های متعدد سالیان اخیر در آسیای مرکزی و نیز قرقیزستان به ویژگی تاریخی و جغرافیایی این منطقه باز می‌گردد. نظر شما در این خصوص چیست؟
در این
خصوص باید بگویم که فرهنگ حاکم بر منطقه آسیای مرکزی متاثر از فرهنگ ایرانی، اسلامی و صوفی‌گری در کنار زبان‌های قومی مختلف است. این مردم با یکدیگر در طول زمان یک مجموعه به هم پیوسته فرهنگی را تشکیل داده‌اند که این به هم پیوستگی حتی در دروان 70 ساله کمونیستی هم تداوم پیدا کرده است. یکی از نتایج چنین وضعیتی ایجاد مناطق مشترک قومی، قبیله‌ای و در هم تنیدگی‌های پیچیده بوده است که در زیر سایه فرهنگی که بدان اشاره کردم نوعی همزیستی مسالمت‌آمیز و به دور از مشکل حاد را سالیان سال تجربه کرده‌اند. به‌طور مثال در بخشی به نام اوش که در منطقه فرغانه قرار دارد شاهد یک مجموعه فرهنگی مشترک از سه قوم ازبک، قرقیز و تاجیک با نمادها، اسامی، آثار و حتی ساختارهای ایرانی، اسلامی و صوفی هستیم که صدها سال است با صلح و آرامش در کنار هم زندگی کرده‌اند و این را در دیگر مناطق آسیای مرکزی نیز می‌توان دید. اما فرآیند دولت – ملت‌سازی که در دوران کمونیسم به‌صورت مقدماتی کلید خورد باعث ایجاد برخی مجتمعات شهری جدید در دل این منطقه بزرگ اما سنتی و پیشامدرن شد. پس از فروپاشی شوروی و استقلال جمهوری‌های مختلف شاهد در پیش گرفتن سیاست هویتی و بعضا حاد دولت – ملت‌سازی از سوی این کشورهای جدیدالتاسیس بوده‌ایم و همانطور که می‌دانید ملت‌سازی مدرن در ذات خود دارای تعارض است چراکه برمبنای غیریت‌سازی برای خود هویت‌سازی می‌کند و چون در هم تنیدگی قومی در منطقه وجود داشته و مرزهای سیاسی خیلی تطبیقی با واقعیات قومی و نژادی نداشته‌اند در نتیجه مجموعه سیاست‌های اتخاذ شده از سوی این دولت‌ها و تاکید آنها بر قومیت مرکزی‌شان باعث شعله‌ور شدن آتش تفرقه و اختلاف شده است که این مساله هر بار خود را در یکی از این جمهوری‌ها را نشان می‌دهد و اینک قرقیزستان شاهد درگیری و اختلاف قرقیزی – ازبکی است.
ویژگی دیگر این منطقه مسائل اقتصادی و زیربنایی آن است که به لحاظ منابع طبیعی جزو فقیرترین مناطق آسیا محسوب می‌شوند و طبیعتا دولت‌های ضعیفی را در اینجا شاهد هستیم و چون ساختارها هنوز کمونیستی باقی مانده است و فرآیند خصوصی‌سازی آنطور که لازم و شایسته است انجام نشده است دولت‌ها در مصدر همه امور قرار دارند. آنگونه که از آمارهای مختلف مشخص است در میان کشورهای جهان دولت‌های این منطقه دارای بیشترین فساد، تبعیض و در نتیجه ناکارآمدی هستند و این خود نیز از دیگر عوامل بروز نارضایتی در میان اقوام و حلقه‌های خارج از گروه حاکم می‌شود که اتفاقا در قرقیزستان نیز وجود دارد. پس باید تاکید کنم در این منطقه ریشه‌های تاریخی، فرهنگی و ساختاری ثابتی برای بروز بحران وجود دارند که با هم‌آوایی با بحران‌های جاری سر باز زده و خود را نشان می‌دهند.
آیا این عدم تطبیق مرزبندی‌های سیاسی با واقعیات جمعیتی و قومی و نیز درهم تنیدگی قومی که در اکثر جمهوری‌های شوروی سابق وجود دارد به سیاست‌های کلان دوران کمونیسم باز می‌گردد؟ برخی تحلیلگران و کارشناسان تاریخی بر این باورند که براساس یک فرمول خاص سیاسی در دوران کمونیستی و به‌خصوص در دوره استالین، حکومت مرکزی به‌دنبال آن بود تا با جابه‌جایی‌های گسترده و حساب شده قومی این مناطق را از یکدستی بیندازد تا همواره بحران‌های کوچک و تفرقه‌های قومی مانع از بروز اعتراضات به دولت شود امری که به‌طور مثال در بحران سال گذشته گرجستان درخصوص اقلیت قومی آبخازیا و گرجی‌ها نیز نمود یافت و برخی تحلیلگران ریشه آن بحران را به دوران استالین باز می‌گرداندند. ارزیابی شما در این خصوص چیست؟
جابه‌جایی‌هایی که استالین انجام داد بسیار محدود بود. به‌طور مثال وی چچن‌ها را به منطقه سیبری منتقل کرد البته اینان بعدها توانستند در دوران خروشچف به قفقاز باز گردند. این جابه‌جایی‌های جمعیت‌های قومی بین 200 تا 500 هزار نفر را شامل می‌شد و بیشتر از آن را برنمی‌تابید یعنی خارج از توان استالین و دولت مرکزی بود لذا برخلاف نظر خیلی‌ها که معتقدند این توطئه‌ای از پیش طراحی شده توسط شخص استالین است؛ من خیلی این را قبول ندارم. برای اینکه این در هم تنیدگی جمعیتی و قومی پیش از استقرار نظام کمونیستی هم وجود داشته است و کسی یا دولتی آنها را جابه‌جا نکرده است. مرزبندی‌های سیاسی هم که پایه جداسازی کشورهای امروزین این مناطق است خیلی در دست دولت مرکزی نبوده است. چون انقلاب کمونیستی در سال 1917 رخ داد اما جمهوری‌ها از سال 1923 به بعد یکی بعد از دیگری ایجاد شدند. در آسیای مرکزی پیش از آن ما شاهد یک جمهوری به نام «ترکستان بزرگ» بوده‌ایم که کم‌کم به جمهوری‌های کوچک‌تری تقسیم می‌شود. در آن دوره برای اینکه یک گروه قومی مانند ازبک‌ها یا قزاق‌ها بتوانند تبدیل به یک جمهوری شوند باید یک میزانی از رضایت ساکنان منطقه جغرافیایی مدنظر خود را نیز به دست می‌آوردند که این مهم از طریق جمع‌آوری امضا در مناطق محلی و ارسال آن به «کمیساریای امور خلق‌ها» در مرکز صورت می‌پذیرفت که باز هم شاهدیم به‌طور مثال بعدها تاجیک‌ها با اعتراض‌های و امضاهایی که جمع آوری کردند توانستند یک جمهوری مستقل ایجاد کنند. هرچند که بخش عمده‌ای از تاجیک‌ها در داخل کشور ازبکستان جای دارند. پس می‌بینیم این مرزبندی‌های سیاسی انجام شده خیلی ارتباطی با دولت مرکزی نداشت بلکه خود اقوام و میزان تلاش و حتی فرصت‌طلبی‌های آنها عامل تاثیرگذارتری در ایجاد این مرزها بوده است.
اما اینک بپردازیم به بحران قرقیزستان، اصولا ما با چگونه کشوری مواجه هستیم؟ در کنار ویژگی‌های عمومی که برای منطقه آسیای مرکزی برشمردید چه ویژگی‌های متمایزی برای این کشور قائل هستید؟
قرقیزستان تقریبا بی‌ثبات‌ترین کشور منطقه از منظر سیاسی است و این در حالی است که اتفاقا این کشور دموکراتیک‌ترین نظام سیاسی را در آسیای مرکزی دارا است و برخلاف سایر جمهوری‌های منطقه که هنوز اشخاص برجای مانده از نظام کمونیستی قدرت را در دست دارند در اولین دوره انتخابات قرقیزستان یک فرد دانشگاهی به نام «عسگر آقایف» رئیس‌جمهور شد و نیز از معدود جمهوری‌هایی بود که حزب کمونیست از همان ابتدا نتوانست موفقیتی در آنجا به دست آورد. در حالی که در سایر کشورهای همسایه بازماندگان حزب کمونیست یا همچنان در قدرت هستند یا یکی از مهم‌ترین گروه‌های تاثیرگذار محسوب می‌شوند.
ویژگی دیگر این کشور به مسائل اقتصادی و معیشتی آن باز می‌گردد. قرقیزستان تقریبا نه‌تنها ضعیف‌ترین جمهوری جدا شده از شوروی محسوب می‌شود بلکه یکی از ضعیف‌ترین کشورهای منطقه آسیای مرکزی نیز محسوب می‌شود و فاقد منابع قابل توجه زیرزمینی یا ساختارهای اقتصادی و منابع درآمدی خاصی است و کلا کشوری بسیار فقیر محسوب می‌شود. صنعت این کشور یادگار دوران کمونیسم است که بسیار فرسوده و به نوعی از کارافتاده است. بخش عمده درآمدهای قرقیزها از طریق دامداری به دست می‌آید و بخش دیگری نیز درآمدهای کارگران قرقیز در روسیه است. لذا ما با کشوری به‌شدت ضعیف از نظر اقتصادی مواجه هستیم.
ما شاهد به وقوع پیوستن یک انقلاب رنگی در قرقیزستان بوده‌ایم اما دیری نپایید که باقی‌اف رهبر این جریان با اعتراضات دیگری روبه‌رو شد و مجبور به ترک پایتخت و خروج از کشور شد چگونه شد که بین رهبران انقلاب رنگی در این کشور اختلاف ایجاد شد و این مساله باعث جابه‌جایی قدرت و فرار «باقی‌اف» از کشور شد؟
وارثان انقلاب رنگی قرقیزستان گروه‌های مختلفی بودند. این گروه‌ها توافقات درون‌گروهی خود را داشتند و نهایتا پست‌ها و مناصب در بین‌شان تقسیم شد. اما به مرور زمان باقی‌اف اعمال نفوذ بیشتری در قدرت و به‌خصوص در تسخیر منابع معدود اقتصادی کرد. این مساله باعث شد هر بار بخشی از متحدانش را از دست داده و آنها را در صفوف مخالفان خود ببیند. عمده‌ترین علل مخالفت با وی نیز مسائل اقتصادی و سوءمدیریت وی و حلقه نزدیکانش در این زمینه و فساد گسترده اداری و مالی بود که نهایتا منجر به وقوع تغییر در قدرت این کشور شد و باقی‌اف مجبور به کناره‌گیری شد. یعنی رقابت گروه‌ها برای به دست آوردن حوزه‌های محدود درآمدزایی در بخش اقتصادی اصلی‌ترین عامل جابه‌جایی قدرت در قرقیزستان بوده است.
تا چه میزان با این تحلیل موافقید که وقوع انقلاب رنگی اول کار آمریکا بوده است اما هم‌اینک روس‌ها توانستند با ایجاد شکاف در بین متحدین انقلاب وضعیت را به‌نفع خود تغییر دهند؟ یعنی اینکه بحران سیاسی قرقیزستان و به تبع آن درگیری‌های قومی این کشور ناشی از رقابت‌های منطقه‌ای آمریکا و روسیه با یکدیگر در این کشور است؟
هرچند نفس انقلاب‌های رنگی مورد حمایت غرب و به‌خصوص آمریکا است اما این مساله که آمریکایی‌ها در قرقیزستان هزینه کرده و انقلاب رنگی اول را ترتیب دادند خیلی با واقعیت همخوانی ندارد. یکی از اصلی‌ترین دلایل این ادعای من به میزان اهمیت قرقیزستان در منطقه برمی‌گردد. این کشور در میان چهار جمهوری دیگر از موقعیت ضعیف‌تری برخوردار است. دولت قرقیزستان همواره ارتباط میانه‌ای با روسیه و آمریکا داشته و هرگز تبدیل به کشوری حساس و مورد توجه برای این دو نشده است. در آنجا وقتی مرحله اول انقلاب رنگی رخ داد اینگونه نبود که آمریکا بیاید جای روسیه را بگیرد چراکه روسیه همچنان آنجا باقی مانده بود و رهبران انقلاب هم اینگونه نبودند که مدعی خاتمه دادن به حضور و نفوذ روسیه باشند یعنی در اصل بود و نبود روسیه علت اتفاق افتادن انقلاب نبود. در موج دوم هم همینگونه بود. به نظر من، نقش قدرت‌های بزرگ در تحولات چند سال اخیر قرقیزستان و حتی آسیای مرکزی بسیار کمرنگ بوده است. البته این دال بر نداشتن نقش نیست بلکه میزان نفوذ و نقش آنها در حاشیه قرار داشته است و این مسائل داخلی و میزان فساد و ناکارآمدی دولت بوده است که موتور محرکه وقوع موج اول و دوم انقلاب رنگی در این کشور بوده است. هرچند نهادهای مدنی و NGO‌ها در این منطقه و قرقیزستان فعال هستند و طبیعتا اینها به غربی‌ها گرایش دارند اما من هیچ نشانه‌ای دال بر اینکه در میان سیاستمداران آمریکایی یا غربی اراده‌ای برای حضور و نفوذ بیشتر و در نتیجه سرمایه‌گذاری و صرف منابع باشد ندیده‌ام، بلکه بیشتر تلاش کرده‌اند با سیاستمداران آنجا مشکلی نداشته باشند و می‌بینیم روابط تقریبا یکسانی با عسگر آقایف، باقی‌اف و با خانم اوتانبایوا داشته و دارند.
با این تفاسیر حضور پایگاه‌های آمریکایی و روسی را در آنجا چگونه ارزیابی می‌کنید؟
نکته جالب در مورد قرقیزستان، داشتن پایگاه نظامی توسط هر دو قدرت آمریکا و روسیه در این کشور است که البته عمدتا اینها برای اهداف منطقه‌ای خود آنجا را فعال کرده‌اند. همین پایگاه نظامی آمریکایی‌ها برای قرقیزستان یکی از منابع مالی کشور محسوب می‌شود که حتی بعد از جابه‌جایی اخیر قدرت در این کشور شاهدیم رهبران جدید قرقیز نتوانسته‌اند از خیر درآمد مالی آن بگذرند در حالی که اگر توطئه روسیه یا بالعکس آمریکا مطرح بود رهبران قرقیز برای تعطیلی این پایگاه‌ها به فراخور گرایش‌های خود اقدام می‌کردند.
بعد از جابه‌جایی قدرت در قرقیزستان شاهد وقوع درگیری‌های شدید قومی در جنوب این کشور در میان ازبک‌ها و قرقیزها هستیم. این بحران جدید که منجر به آوارگی ده‌ها هزار نفر شده است آیا ناشی از تحولات سیاسی اخیر قرقیزستان است یا مساله‌ای مجزا محسوب می‌شود؟
جنوب قرقیزستان منطقه‌ای بوده است که بعد از خروج آقای باقی‌اف دولت جدید نتوانسته است کاملا آن را کنترل کند و طرفداران و نیروهای نزدیک به باقی‌اف همچنان در آنجا حاضرند و به شیوه‌های مختلف مخالفت خود را با تغییر قدرت در این کشور نشان می‌دهند. از طرفی، گویا ازبکان آنجا از دولت موقت حمایت کرده و به این ترتیب خشم قرقیزان هوادار باقی‌اف را برانگیخته‌اند. لذا این درگیری‌های قومی کاملا مرتبط با تحولات و موج دوم انقلاب رنگی در قرقیزستان است. مشکلات قومی از قبل بین ازبک‌ها و قرقیزها بوده است.
آنچه در مرکز کشور (بیشکک) بود بیشتر بحث و دعوا بر سر کارآمدی و ناکارآمدی دولت بود که سپس به دعوای بین شمالی‌ها و جنوبی‌ها تبدیل شد. اما بحران قومی اخیر میان قرقیزها و ازبک‌ها هست که این بحران هم ناشی از تحولات موجود امکان بروز پیدا کرده است. در این منطقه از قبل زمینه‌هایی برای تعارض و درگیری وجود داشته است که به دلیل حضور و کنترل قدرت مرکزی این مشکلات در خفا مانده بودند. اما حالا بعد از اختلاف‌ها و درگیری‌هایی که بین رهبران حکومت اتفاق افتاد نوعی خلاء قدرت در منطقه جنوب ایجاد شده است و در نتیجه از یکسو آن فشارهایی که سیاست‌های دولت‌سازی دولت قرقیز به اقلیت ازبک پیش از این وارد می‌کرده است و از سوی دیگر ایده‌های ملی‌گرایانه ازبکی که توسط همسایه این کشور تقویت می‌شده است باعث رودرویی ساکنان جنوب این کشور در مقابل هم شده است.
چرا دولت روسیه به‌‌رغم درخواست‌های مکرر قرقیزها تاکنون تمایلی برای فرستادن نیرو جهت کنترل منطقه و خاموش کردن آتش جنگ قومی از خود نشان نداده است؟ در حالی که این کشور جزو اولویت‌های امنیتی روسیه در فردای سقوط شوروی بوده است!
چون روسیه نسبت به این منطقه خیلی دغدغه جدی ندارد. چراکه اگر برایش مهم بود بلافاصله وارد این کارزار شده و درگیری‌ها را کنترل می‌کرد. این عدم تمایل روس‌ها در حالی رخ می‌دهد که زمینه‌های دخالت و حضور در منطقه را براساس مبانی حقوقی موجود در پیمان امنیت مشترک دسته‌جمعی کشورهای CIS و حتی سازمان همکاری شانگهای داراست. اما وارد نمی‌شود چون از طرفی مسائل قومی این منطقه را بسیار پیچیده می‌پندارد که ممکن است خود ورود روسیه منجر به بروز درگیری‌های بیشتر و غیرقابل پیش‌بینی شود. از طرف دیگر روسیه در آنجا منافع حیاتی به خطر افتاده‌ای نیز ندارد. در حالی که در 20 سال گذشته در سایر مناطق سی‌آی‌اس. همانند مولداوی یا اوکراین (شبه‌جزیره کریمه) برای حفظ روس‌زبان‌ها وارد می‌شود. درواقع، جمعیت روس در آستانه خطری هم در جنوب قرقیزستان حضور ندارند که برای نجات آنها اقدام کنند ضمن اینکه این نکته را نیز نباید از دید پنهان کرد که روسیه با عدم ورود خود به این بحران سعی می‌کند خود را از اتهام دخالت در امور قرقیزستان مبرا و در افکار عمومی دنیا چهره یک کشوری که با ارسال نیروی نظامی در امور بقیه دخالت می‌کند را ایفا نکند.
و نکته آخر در تحلیل بحران قرقیزستان؟
 همه مسائل اتفاق افتاده در کشورها را نمی‌توان با پارادیم رقابت و بازی روسیه و آمریکا تحلیل کرد، به‌خصوص در آسیای مرکزی. چراکه خیلی آمریکایی‌ها مایل ورود به این منطقه نشدند. حتی در هنگامه وقوع انقلاب سبز ازبکستان در حد چند بیانیه و اعلامیه نقش‌آفرینی کردند اما اینکه آنها بخواهند وارد منطقه شوند و با ورودشان پیامدها و ریسک‌ها و هزینه‌هایی را بپذیرند فعلا در میان آمریکایی‌ها با استقبال روبه‌رو نشده است. و یک‌بار دیگر باید تاکید کنم که بحران و درگیری‌های اخیر در قرقیزستان معلول انباشته شدن عوامل ثابت محیطی، تاریخی و جغرافیایی این منطقه با عامل گذرای بی‌ثباتی سیاسی در این کشور هستند.