اردشیر پشنگ

روابط بین الملل. سیاست خارجی و مسائل خاورمیانه با نگاه ویژه بر عراق

 
روسیه بازنده اصلی تحولات خاورمیانه
نویسنده : اردشیر پشنگ - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
 

روزنامه فرهیختگان/ دوشنبه 16 تیر 1389/ تیتر یک روزنامه:

  گفت‌وگو از اردشیر پشنگ: تحلیل بحران قرقیزستان و بررسی چشم‌انداز روابط دوجانبه ایران و روسیه موضوعات دو مصاحبه قبلی‌ام با دکتر جهانگیر کرمی عضو هیات‌علمی دانشگاه تهران بود. در اینجا بخش سوم و پایانی گفت‌وگوی مفصلم با این متخصص روسیه و آسیای مرکزی که درخصوص بررسی جایگاه روسیه در خاورمیانه است، به‌دنبال می‌آید؛ روسیه‌ای که به اعتقاد دکتر کرمی برخلاف بسیاری از تحلیل‌ها در زمان پوتین به جای احیای عظمت گذشته دچار تنزل جایگاه در نظام بین‌المللی شده است و از هیبت یک مدعی ابرقدرتی به‌مثابه بزرگ‌ترین قدرت جهان سوم تنزل پیدا کرده است، چراکه با پیگیری سیاست‌های کلان با محوریت انرژی توسط پوتین، امروزه اقتصاد و ساختار حاکم بر این کشور بیشتر شبیه و کپی جهان سوم شده است و مانند عربستان، امارات، ایران و بسیاری دیگر از دارندگان و صادرکنندگان مواد خام بیش از 80 درصد صادرات و درآمد این کشور از طریق فروش و صدور مواد خام حاصل می‌شود و این درست برخلاف یک اقتصاد صنعتی و پیشرفته است، اقتصادی که تا پیش از آن روسیه یا شوروی به‌طور نسبی از آن بهره‌مند بودند!

از دیرگاهان متوجه نگاه ویژه روس‌ها نسبت به خاورمیانه هستیم. چه در وصایای پطرکبیر که خواهان تسخیر آب‌های گرم خلیج فارس توسط فرزندان روس بود و چه در عصر دوقطبی و در دورانی که شوروی یکی از ابرقدرت‌ها بود، این دولت به منطقه خاورمیانه نگاه ویژه‌ای داشت. از کمک‌های سالانه یک میلیارد دلاری به اعراب، بستن پیمان‌های استراتژیک و حتی تهاجم نظامی پرهزینه به افغانستان گرفته تا برپایی مراکز متعدد علمی و آکادمیک برای شناخت هرچه بهتر این منطقه، همگی حاکی از میزان اهمیت آن برای پهناورترین کشور جهان بود. اما پس از فروپاشی شوروی، روسیه به‌عنوان وارث اصلی دیگر آن اهمیت و توجه را به این منطقه ندارند و در معادلات قدرت و تحولات رخ‌داده در این جغرافیای پراهمیت، روس‌ها یا حضور ندارند یا بازیگر بسیار کم‌تاثیری محسوب می‌شوند. به نظر شما علل و دلایل این کاهش اهمیت خاورمیانه نزد روس‌ها یا بهتر بگویم ضعف فاحش روس‌ها در این منطقه چیست؟
وقتی یک کشوری در چارچوب نظام فکری، فرهنگی و ایدئولوژیکش نقش جهانی برای خودش در نظر می‌گیرد آن‌وقت همه‌جای دنیا برایش در اولویت قرار می‌گیرد. در دوره شوروی از یک‌طرف حمایت از همه کارگران دنیا در اولویت شوروی بود و از طرف دیگر در رقابت با آمریکا هر نقطه‌ای که می‌شد در آنجا جلوی آمریکا و نفوذش را گرفت در اولویت قرار می‌گرفت. اما از دوره گورباچف به بعد با حذف ایدئولوژی، در حقیقت مفهوم منافع ملی به شکل عینی و مشخص در اولویت قرار گرفت و بعد از فروپاشی شوروی، در اولویت‌بندی جدید ترکیبی از منافع امنیتی و اقتصادی برای روسیه مهم تلقی شد، در حالی که در دوره پیشین علاوه‌بر این دو، مسائل فرهنگی و ایدئولوژیک دارای اهمیت بیشتری شده است. سپس در مراکز مختلف تاثیرگذار بر سیاست خارجی، اولویت‌بندی‌های کاملا متفاوتی از مناطق مختلف جهان نسبت به دوران شوروی صورت گرفت. بر همین اساس در سند سیاست خارجی روسیه که در سال 2008 تصویب شد صراحتا گفته می‌شود که اولویت اول روسیه، منطقه CIS (کشورهای جداشده از شوروی)، اولویت دوم اتحادیه اروپا، اولویت سوم آمریکا، اولویت چهارم شرق آسیا و اولویت پنجم خاورمیانه و کشورهای اسلامی است. با توجه به این امر می‌بینیم که خاورمیانه دیگر آن اهمیت پیشین را نداشته و به اولویت پنجم نزول کرده است.

سیاست خارجی دوران پس از شوروی نیز یک‌دست نبوده است؛ در عصر یلتسین روسیه همچنان در بهت مسائل بعد از فروپاشی فرو رفته بود اما با روی کار آمدن پوتین نوعی سیاست احیای قدرت و تقویت نقش بین‌المللی در دستور کار روس‌ها قرار گرفت. در این دو دوره آیا سیاست روسیه درخصوص خاورمیانه متفاوت بوده است؟
در دوره یلتسین کلا غرب و نهادهای غربی از آنچنان اهمیتی برخوردار شدند که سایر مناطق جهان به کلی رها شد. خاورمیانه هم به چنین سرنوشتی دچار شد. اما در دوره پوتین این سیاست مورد بازنگری قرار گرفت و در کنار توجه خاص به غرب سایر مناطق هم به فراخور منافع ملی جدید روسیه دارای اهمیت شدند. در مورد خاورمیانه از یک بعد برای کاستن از حمایت‌های مالی، نظامی و الهام‌بخشی مسلمانان منطقه به اقلیت حدودا 30 میلیون نفری مسلمان روسیه توجه بیشتری کردند و از بعدی دیگر پوتین سعی کرد با متحدین سابق این‌بار نه با دادن وام و کمک‌های بلاعوض نظامی و سیاسی بلکه از طریق بسط روابط تجاری متقابل پیوندهای جدیدی شکل دهد. لذا می‌بینیم که خاورمیانه معنای دیگری پیدا کرد و البته حتی در پاره‌ای موارد روابط روس‌ها فراتر از دوره شوروی گسترش یافت و با اسرائیل و ترکیه هم تعاملات جدی برقرار شد که در دوره مدودف هم ادامه پیدا می‌کند. پس می‌توانیم بگوییم بعد از فروپاشی شوروی ما در سیاست خارجی روسیه در قبال خاورمیانه شاهد دو دوره کلی هستیم؛ دوره یلتسین که رها کردن خاورمیانه بود و دوره پوتین - مدودف که توجه دوباره اما با شدت کم به این منطقه است.

یعنی مهار اسلامگراهای داخلی و نیز افزایش سود در تبادلات تجاری مهم‌ترین اهداف روسیه در خاورمیانه هستند؟ برای دستیابی به این دو مهم چه کارهایی کرده‌اند؟
بله همینطور است در رابطه با خاورمیانه روس‌ها دو هدف عمده را دنبال می‌کنند؛ هدف اول کسب منافع تجاری است و هدف دوم مهار و کنترل تاثیر مسلمانان منطقه بر اسلامگراهای داخلی. مسلمانان داخل روسیه که عمدتا در قفقاز مقیم هستند پس از فروپاشی شوروی تبدیل به یک تهدید جدی امنیتی برای روس‌ها شدند که این مساله با پیوند خوردن آنان با مسلمانان منطقه و کمک‌های مالی، نظامی و الهام‌بخشی آنها حادتر شد لذا تلاش روسیه بر آن بوده است که امکان حمایت‌هایی که از طرف مسلمانان خاورمیانه به‌نفع چچنی‌ها و سایر قومیت‌های مسلمان می‌شود را به حداقل برساند که از قضا هم موفق بوده و طی آن توانسته است رابطه اردن، عربستان، ترکیه و امارات را با چچنی‌ها قطع کند. در حالیکه در دهه 90 کاملا این چهار کشور و برخی دیگر از دولت‌ها و گروه‌های اسلامگرای منطقه به‌طور جدی از چچنی‌ها حمایت می‌کردند. روس‌ها با نزدیک شدن به این کشورها و عضویت ناظر در سازمان کنفرانس اسلامی و اتحادیه عرب و ایجاد برخی مبادلات تجاری و حتی فروش تکنولوژی نظامی به آنان، موفق شده‌اند اینان را قانع به قطع حمایت مستقیم از مسلمان‌های چچنی بکنند. لذا به‌طور مشخص می‌بینیم که هرچند تعدادی از سران چچنی در ترکیه و کشورهای عربی مقیم هستند اما هیچیک از چهار کشور مذکور دیگر حمایت جدی از چچنی‌ها نمی‌کنند و دولت روسیه توانسته است آن حمایت فعال و جدی گذشته را که حتی حمایتی نظامی نیز بود را در دوره پوتین از طریق دیپلماتیک کاهش دهد.

حال در این بین مهم‌ترین شرکای تجاری روسیه در خاورمیانه کدام کشورها هستند؟
به لحاظ اقتصادی اینک کل حجم مبادلات تجاری روسیه با خاورمیانه در حدود 50 میلیارد دلار است که این رقم در اقتصاد روسیه مهم تلقی می‌شود، از این میزان 35 میلیارد دلار با ترکیه، چهار تا پنج میلیارد دلار با رژیم صهیونیستی، سه میلیارد دلار با ایران و پنج تا شش میلیارد دلار با مجموعه کشورهای عربی دیگر داد و ستد دارد. همین مساله باعث شده است تا ترکیه مهم‌ترین شریک تجاری روسیه در خاورمیانه باشد و بعد از آن اسرائیلی‌ها قرار می‌گیرند. عمده مبادلات روس‌ها با ترک‌ها به حوزه‌های انتقال انرژی (گاز)، مواد خام و کالاهای صنعتی برمی‌گردد. اما این دو در زمینه فروش تجهیزات نظامی رابطه بسیار کمرنگی دارند.

عراق زمانی حیاط خلوت شوروی‌ها محسوب می‌شد. اما به نظر می‌رسد روسیه دیگر برای این متحد سابقا استراتژیک خود اهمیتی چندان قائل نیست و در عراق نیز همچون افغانستان به‌طور کامل بازی قدرت را به آمریکایی‌ها واگذار کرده است. به‌خصوص بعد از تحولات 2003 بدین سو ردپای خاصی را از روس‌ها در عراق نمی‌بینیم، در کل رابطه روسیه و عراق را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ آیا دیگر روسیه در عراق به دنبال منافع و اهداف خاصی نمی‌گردد؟
از سال 1958 و به دنبال وقوع کودتای خونین عبدالکریم قاسم در عراق این کشور بلافاصله از پیمان بغداد که پیمانی انگلیسی و با حضور ایران، ترکیه و پاکستان به همراه عراق بود خارج شد و حتی روابطش با انگلیس و آمریکا را قطع کرد تا رسما با خروج از بلوک عرب جزو متحدان شوروی شود. در این دوره کردهای عراقی ازجمله ملامصطفی بارزانی و جلال طالبانی که در شوروی بودند به عراق باز می‌گردند و در نظام سیاسی جدید این کشور دارای نقش می‌شوند. و هرچه از زمان کودتای 1958 به جلو می‌رویم یعنی به دوران عارف و سپس بعثی‌ها می‌رسیم روابط شوروی – عراق گرم‌تر می‌شود تا اینکه در سال 1968 این دو با بستن چندین پیمان تبدیل به متحد استراتژیک یکدیگر می‌شوند و از این طریق شوروی برای اولین‌بار به خلیج فارس وارد می‌شود و حتی عراق بخشی از بندر ام‌القصر را به شوروی‌ها اجاره می‌دهد. شوروی‌ها بسیار به تعهدات‌شان نیز دقیق عمل می‌کنند به نحوی که علی‌رغم اعلام موضع بی‌طرفی در جنگ ایران و عراق اما با این حال حتی فراتر از تعهدات خود به عراق تجهیزات نظامی ارسال می‌کنند که نمونه آن موشک‌های اسکات بود که حتی در قراردادهای اولیه هم نامی از آنها نبود اما شوروی‌ها آن را به عراقی‌ها دادند و به اعتقاد من همین موشک‌ها در پایان دادن به جنگ نقش داشتند. اما با روی کار آمدن گورباچف روابط عراق و شوروی کاهش پیدا کرد. و حتی شوروی در این دوره به قطعنامه ضدعراق در سال 1991 رای مثبت می‌دهد. سیر سردی روابط دوجانبه در دوره یلتسین نیز بیشتر و بیشتر می‌شود تا اینکه در سال‌های 2002 و 2003 روس‌ها در دوران پوتین تلاش می‌کنند تا یک‌بار دیگر روابط خود با عراق را احیا کنند که حتی قرارداد 50 میلیارد دلاری سرمایه‌گذاری در صنعت نفت عراق را امضا می‌کنند، اما در این برهه آمریکا مشغول فراهم ساختن مقدمات حمله نظامی به عراق است هرچند روسیه، چین، و تا حدودی آلمان و فرانسه به مخالفت پرداختند اما دیدیم که آمریکا این مهم را انجام داد.
بعد از این حمله نظامی هم کاملا فضا عوض می‌شود، نظام سیاسی در عراق تغییر می‌کند و به عبارتی روسیه بزرگ‌ترین بازنده بحران و تحولات عراق می‌شود، چون میزان وابستگی و الهام‌بخشی شوروی‌ها برای عراق در حدی بود که وی در حین مقاومت از تشبیهات روسی استفاده می‌کرد و مدام مدعی می‌شد مانند مقاومت روس‌ها در استالینگراد در برابر هجوم نازی‌ها یک استالینگراد عربی در برابر آمریکایی‌ها ایجاد می‌کند اما ارتش این کشور که حتی برخی متخصصان روسی معتقد بودند که مینیاتوری از ارتش شوروی بود نتوانست مقاومت کند و لذا بعد از جنگ تمام روابط و ساختارهایی که در پیوند با روسیه بود از هم می‌پاشد و فضا کاملا به دست آمریکا می‌افتد. هرچند روسیه در دوره جدید تلاش کرده است تا به گروه‌های سیاسی داخل عراق مانند مجلس اعلای این کشور نزدیک شود. اما فضای عراق به گونه‌ای نیست که روسیه به این سادگی بتواند دوباره وارد شده و در بین گروه‌های عراقی و نیز بازار عراق نفوذ پیدا کند.

افغانستان کانون توجه و درگیری در خاورمیانه است. نبرد آمریکایی‌ها با طالبان و القاعده همچنان به سختی ادامه دارد و گروهی که خود آمریکایی‌ها به کمک کشورهای اسلامی منطقه، زمانی برای فشار آوردن به نیروهای اشغالگر روس در افغانستان ایجاد کردند و نهایتا هم به کمک عوامل و شرایط دیگر موفق به شکست شوروی در افغانستان شدند در سالیان اخیر برخی رسانه‌ها و تحلیلگران اشاره می‌کنند که دوره انتقام‌گیری روس‌ها از آمریکایی‌ها فرارسیده و آنان با کمک به طالبان آمریکا را تحت فشار قرار می‌دهند تا موج حضور و دخالتشان را بیش از این نتوانند در منطقه و نیز آسیای مرکزی و در میان جمهوری‌های سابق شوروی گسترش دهند. به نظر شما این اخبار تا چه میزان صحت دارند؟
در میان برخی محافل و مراکز روسی این موضوع از همان ابتدا مطرح شد که این آمریکا بود که شوروی را آزار داد و تحقیر کرد و بعضی‌ها نیز فروپاشی شوروی را با شکست این کشور در افغانستان بسیار مرتبط می‌دانند «محمدحسن هیکل» می‌گوید آمریکایی‌ها در جنگ روانی‌شان توانستند شوروی را وارد باتلاق افغانستان بکنند و در آنجا در چارچوب «دکترین جنگ کم‌شدت» توانستند روس‌ها را از پا درآورده و زمینه‌ساز فروپاشی شوروی شوند. در روسیه هم کسانی هستند که این تحلیل هیکل را قبول داشته و نظری نزدیک به آن دارند و بعد از هجوم آمریکا به افغانستان گفتند حالا نوبت ما است که انتقام خود را از آمریکایی‌ها بگیریم. منتها واقعیت این است که روس‌ها نوعی نگاه به افغانستان دارند که شبیه نگاهشان به ایران نیز هست و آن این است که می‌گویند این منطقه جغرافیایی نزدیک و بهم پیوسته باما دارد لذا هرگونه بازی خطرناک حتی اگر علیه آمریکا باشد می‌تواند عواقب غیرقابل پیش‌بینی‌ای برای ما داشته باشد چراکه با وارد آمدن فشار بسیار زیاد بر آمریکا، نهایتا مانند جنگ ویتنام نیروهایش را بر می‌دارد و به خانه‌اش در آنسوی دنیا بازمی‌گردد اما این ما هستیم که اینجا باقی می‌مانیم و می‌بایست باناامنی و مشکلات موجود دست و پنجه نرم کنیم. روس‌ها افغانستان را وصل به پاکستان، ایران، ترکیه، جهان عرب و کل جهان اسلام می‌بینند که اینها خود نیز از طریق آسیای مرکزی به حوزه دریای خزر و قفقاز شمالی و ولگای مرکزی وصل می‌شوند؛ منطقه‌ای که درواقع روسیه شرقی و غربی را از هم جدا می‌کند و اینها به هم پیوسته‌اند و چون هویت واحد اسلامی دارند با همدیگر همکاری می‌کنند و سلاح یا منابع مالی مثل آب خوردن از عربستان وارد پاکستان و از آنجا وارد افغانستان می‌شود و سپس از آن طریق وارد آسیای مرکزی و نهایتا وارد داغستان، تاتارستان، اینگوشیا و چچنستان می‌شود.
یعنی کسی که در مسکو نشسته است منطقه را مانند پکیجی می‌بیند که کاملا بهم وصل و متصل و در رابطه‌اند. پکیجی که پتانسیل تهدیدزایی شدیدی برای روسیه داراست. لذا برداشت من این است که اگرچه افراد و محافلی هستند که اینگونه نگاه می‌کنند که باید در افغانستان برای آمریکا مشکل و چالش ایجاد کنند اما خیلی افراد بانفوذ دیگری در روسیه نیز هستند که می‌گویند نباید فراموش کرد که با آمریکا می‌شود مذاکره کرد ولی با مسلمان‌ها نه. چون معتقدند در هنگام مذاکره با آمریکا با دولتی طرف هستند که این دولت تصمیماتش را براساس کیفیت افکار عمومی، منابع اقتصادی، تحت تاثیر توازن هسته‌ای با روسیه یا متاثر از بازیگران میانجیگر دیگر مانند آلمان، فرانسه و ایتالیا می‌گیرد لذا در کل می‌توان با چنین دولتی مذاکره کرد، امتیاز داد، امتیاز گرفت و معامله کرد و مشکلات را تا حدی مرتفع کرد اما وقتی شما با یک یا چند کشور اسلامی طرف هستید مشخص نیست با کی می‌شود مذاکره کرد. مثلا در چچن، سلاح‌های حاضر در آن از مجموعه کشورهای مسلمان می‌آید اگر شما با ترکیه مذاکره کرده و به توافق برسید از آن طرف بایستی با آذربایجان هم توافق کنید، بعد می‌بینید فقط این دو نیستند و مجموعه گسترده دیگری هم هست. تازه اگر فرض هم کنیم که با همه این دولت‌ها هم بشود مذاکره کرد و موافقت آنها را هم گرفت اما مساله دیگر این است که این دولت‌ها کنترل کامل و موثری هم بر مناطق‌شان ندارند. مثلا اگر با دولت افغانستان وارد مذاکره شوند این دولت که کنترل موثر بر مناطقش را ندارد و گروه‌هایی هستند که خیلی راحت از مرزها عبور می‌کنند و اراده دولت را هم نادیده می‌گیرند چراکه توان اعمال اراده توسط دولت وجود ندارد.
در نتیجه من فکر می‌کنم حتی اگر روس‌ها اندکی عقلانیت محدود داشته باشند این اجازه را به خود نخواهند داد که در حوزه افغانستان این ریسک را بکنند و وارد ماجرا و حمایت از گروه‌های ضدآمریکایی بشوند چون موضوع را خیلی پیچیده می‌پندارند. به دلایلی شبیه به این است که وارد قرقیزستان هم نمی‌شوند یا با اکراه به این مساله فکر می‌کنند چراکه می‌گویند الان درگیری بین ازبک و قرقیز است و اگر ما وارد شویم ممکن است همین دو متخاصم فعلی متحد شده و علیه روسیه عمل کنند و صورت مساله موجود تغییر کند. چراکه در این منطقه گروه‌های اسلامی وجود دارند که قرقیز و ازبک را نمی‌شناسد بلکه اسلام، صوفیگری و اهل سنت را می‌شناسند. و دغدغه‌های بیگانه‌ستیزی دارند و ورود روسیه باعث حساسیت این گروه‌ها و واکنش آنها علیه آن کشور می‌شود و روسیه درگیر موضوعی خواهد شد که طرف مقابلش برایش نامشخص است. لذا مجموعه چنین ویژگی‌هایی باعث شده است روس‌ها از درگیرشدن در مناطق مسلمان واهمه داشته و حتی‌الامکان از آن پرهیز کنند.